۱۳۹۱ آبان ۲, سه‌شنبه

حکایتی اندر مزایای فحش خواهر و مادر

سوالی که همیشه ذهن منو مشغول کرده اینه که آدما چرا از فحش شنیدن از غریبهها ناراحت میشن؟
اگه یکی به یکی بگه مادر ج... آیا این فحش به خودی خود باعث میشه مادر طرف مشکل دار بشه؟
وقتی به کسی که براش هیچ اهمیتی نداریم میگوییم پدر سگ آیا پدر ایشان سگ خواهد شد؟
اصلا از یه دیدی که نگاه کنی فحش خیلی هم خوبه. فحش دادن باعث میشه عقده های روانی طرف تا یه حدی خالی بشه. مثلا اون کسی که تو وبلاگ قبلی من اومد و اون کامنت مستحجن(!) رو گذاشت خیلی هم منو خوشحال کرد. اونی که قرار بود بره خیابون و جوونای مردمو بگیره کتک بزنه یا تو گشت ارشاد به دخترای مردم گیر بده تا عقده ها و کمبوداش خالی بشه اومد اینجا با دو تا فحش خالی شد. 
ولی فحش شنیدن از طرف کسانی که برامون مهمن میتونه دردناک باشه. من مامانم بهم بگه عوضی سه شبانه روز میشینم گریه میکنم. چون میدونم حتما عوضیم که بهم گفته عوضی. اگه دوست صمیمیم بهم بگه الاغ میشینم فکر میکنم چه کاری کردم که به نظرش احمقانه اومده و بهم میگه الاغ. ولی نوشته اون آدم بیکاری که معلوم نیست از کدوم کوره دهاتی به اینترنت دسترسی پیدا کرده و اومده وبلاگ منو خونده و کامنتی هم از سر عقده و کمبود نوشته چرا باید منو ناراحت کنه؟
اگه میخواستیم به حرفهای انسانهای پستی که دور و برمون کم نیستن توجه کنیم که زندگیمون جهنم میشد.


*پی اس: عماد بعدا برات تعریف میکنم که چی نوشته بود با هم بخندیم!

۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

تهران (1)


 دیدن فامیل و دوستان میتونن به تنهایی دلایل پر کشیدن دل به ایران باشن.
تجربه بقیه کسانی که بعد چند سال رفتن ایران نشون داده که تو اون فرصت کم فقط وقت برای دیدن فامیل هست و در بهترین حالت رفتن به رستورانهای مختلف.  ولی من جز موارد ذکر شده در بالا دلم میخواد کارای دیگه ای هم انجام بدم.
به طرز مسخره ای دلم برای تهران تنگ شده.
دلتنگی که میگم منظورم این نیست که دلم میخواد برگردم تهران زندگی کنم. از اون نوع دلتنگیایی که احتمالا با یکی دو هفته برطرف میشه.
من به بودن تو خیابونای شلوغ تهران معتادم.
اینو وقتی فهمیدم که از آرلینگتون ساکت و بی سر و صدا که مردمش هفت شب میرفتن خونه اومدم هیوستون. 
اینجا که اومدم تازه فهمیدم که دلم برا تهران تنگ شده. فهمیدم که شلوغی و کثیفی هیوستون خیلی بهتر از سکوت و آرامش آرلینگتون منو ارضا میکنه. باید تهران زندگی کرده باشی تا بفهمی چی میگم. باید همراه جمعیتی که چهار راه ولیعصر از خیابون رد میشدن با ماشینا برای بقات مبارزه کرده باشی تا بفهمی حس اینکه تنها عابر پیاده یه چهار راه در کل روز احتمالا خودتی چقدر عجیبه.
وقتی مهمترین سالهای زندگیت، روزی دو سه ساعت با ترافیک تهران سرو کله زده باشی وفهمی چقدر عجیبه فاصله خونت تا کلاس دانشگاه درست سه دقیقه و سی و هشت ثانیه باشه.
اگه یکی از اون صدها روزی که از میدون انقلاب رد میشدم ، مثلا یکی از همون روزایی که از ترس شنیدن کثییف ترین متلک ها، هد فون میزاشتم تو گوشم تا به جای "چطوری جیگر"(یه دونه تمیزشو براتون جدا کردم!)، ابی تو گوشم بگه: "دل اسیر آرزو های محاله..." یکی می اومد بهم میگفت یه روزی که چندانم دور نیست دلت برای همین میدون تنگ میشه احتمالا میخوابوندم زیر گوشش (اعصاب درستی نداشتم اون روزا!) .
دلم میدون انقلاب میخواد. دلم کتاب فروشیاشو میخواد. 
دلم میخواد اومدم وسط شلوغ پلوغی یه روز وقت کنم برم میدون انقلاب، یه دل سیر کتاب فروشیاشو بگردم، برم از اون آب طالبیاش بگیرم و پیاده راه بیافتم برم کافه نادری.
دلم میخواد یه روز از تجریش پیاده برم میدون ولیعصر.
..... ادامه دارد






این پست در حین دیدن مناظره اوباما نوشته شد، مناظره ای که دیدنش آدمو یاد روزهایی می اندازه که هنوز امید زنده بود، روزهای قبل انتخابات خودمون