۱۳۹۴ آبان ۱۳, چهارشنبه

ابرو كمند

همكارم داشت تعريف ميكرد كه فلان روز كه با خواهرم رفته بوديم ابروهامونو برداريم...
ميدونستم كه خواهرش ده سال بيشتر نداره. يادِ خود دبيرستانيم افتادم با اون ابروهاي قشنگم. ملت موهاشون فر ريز خوشگل گوگولي مگولي تو دل برو داره ما ابروان كمندمون فر داشت. هم نسلياي من يادشونه كه تو مدرسه چكمون ميكردن خدايي نكرده با مرتب كردن ابروانمون اسلامو به خطر ننداخته باشيم.
معلم ادبياتمون يه بار منو كشيد كنار و گفت بهاره جون ميدونم قوانين مدرسه ميگه دست به ابروهاتون نزنيد ولي من به ناظم ميگم كاري بهت نداشته باشه. بيزحمت ابروهاتو قيچي كن! اگرم مامانت اجازه نميده بگو بياد مدرسه من باهاش حرف ميزنم!



- Posted using BlogPress from my iPhone

۱۳۹۴ مهر ۱۸, شنبه

كاش يادم بود

سوگند به آن ''پنجاه توماني'' ته كيف پولم كه بيش از پونزده ساله تو كيفمه و حتي يادم نمياد از كي گرفتمش و يا قراره يادآور كدوم خاطره باشه.



پنجاه تومنيم برام عزيزه، مثل كسي كه تازه آلزايمر گرفته و با اينكه بچه هاشو دقيق نميشناسه يه جا ته ذهنش ميدونه اينا آدماي مهمين براش.

۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

''The Game''

همكارم فقط ٢٢ سالش بود كه مُرد.
خيلي سادست كه فكر كنيم به دنياي بهتري رفته.
سادست ولي واقعيت نداره.
واقعيت اينه كه كارل تموم شد.
همه ما يه روز تموم ميشيم. انگاري كه هممون وسط يه بازي هيجان انگيزيم كه هيچم به نظر نمياد به آخراش نزديك باشيم. بعد يهو وسط بازي تك تك بازيكنا غيب شن. براي هميشه. و صد البته بازيكناي جديد هم هي ظاهر ميشن.

اين غيب و ظاهر شدنا مهم نيست.
مهم اينه كه بازي ادامه داره.
بدون ما يا با ما.
چون براي بازي فرقي نميكنه بازيكناش كين.

مام براي گرفتن انتقام از بازي فقط حداكثر سعمونو بايد بكنيم كه با دانش به اينكه هر لحظه ممكنه غيب شيم، درست بازي كنيم و مهمتر از همه از بازي لذت ببريم.

I've changed for good...

اميدوارم هيچ وقت بهارِ ١٥ ساله نفهمه بهارِ ٣٠ ساله چقدر تغيير كرده.

اگه اون دخترِ ساده از همه جا بيخبر، از نصيحتاي اخيرم به يك دوست باخبر بشه، قطعا خودشو ميكشه تا هيچ وقت بهارِ ٣٠ ساله اي تو دنيا نباشه.


با اينكه سادگي و از همه جا بيخبر بودن بهارِ ١٥ ساله رو خيلي دوس دارم و به اينكه يه زماني شخصيتم اون بوده افتخار ميكنم ولي بهارِ ٣٠ ساله رو ترجيح ميدم.

دنيا خيلي پيچيده تر از اونيه كه تو ١٥ سالگي فكر ميكردم.

دني

روز كاري داره تموم ميشه و من به هيچ چيز و هيچ كس نميتونم فكر كنم جز دني.
نه به پروژه اي كه نصفه مونده و بايد تا فردا تمومش كنم و نه به شايعات برخورد موشك روسيه به ايران و نه حتي به تو.
روز داره تموم ميشه و من دلم ميخواد ميتونستم همين الان بزنم به جاده وهمين اتوبان كنار شركتو بگيرم و برم تا تهش برسم به دني. اول يكي ميخوابونم تو گوش مامانش بعد دست دنيو ميگيرم ميارم ميزارمش پيش كريستال و جان.
نه...
اتوبان كنار شركتو ميگيرم و تا تهش ميرم و به پاي ليانا مامان دني ميفتم تا بزاره دست دني رو بگيرم و بيارمش بزارم پيش كريستال و جان.
فقط سيزده سالشه.
از دار دنيا يه مامان هميشه مست و يه خواهر ١٥ ساله داره كه به تازگي بچه دار شده.
نه اشتباه گفتم. جان و كريستالم داره. جان كه دايي دنيه داره از طريق دادگاه سعي ميكنه حضانت دني رو به عهده بگيره. فعلا ناموفق بوده. دني يه بچه باهوشه كه با همه اين شرايط هميشه نمره هاش عالي بوده. امروز كريستال تعريف ميكرد كه دني ديروز با گريه بهش زنگ زده و گفته ميخواد از خونه فرار كنه چون تحمل رفتاراي مامانشو ندارن.

فكر كنم خيلي بيرحم شدم. نه دلم براي مامان هميشه مستش ميسوزه نه براي خواهرش كه ١٥ سالگي مادر شده.
دلم فقط براي دني ميسوزه.

۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه

نامه ای به جان (مسابقه نامه نویسی)

جان عزيز،

خيلي با خودم كلنجار رفتم كه ايا فيس بوك ادت كنم يا نه. نميدونم فيس بوكتو چك نميكني يا تو هم شش روز و دوازده ساعته داري كلنجار ميري كه اكسپت كني يا نه...
نميدونم مقصر من بودم، تو بودي يا به قول نامجو 'جبر جغرافيايي' بود. ميدونم كه ميدوني از طريق مادرت از روز و حالت باخبرم. اولين بهونه ايميل زدنم بهش پرسيدن احوال خواهرت بود. خوشحالم سرطان رو شكست داد... ميدونم ميدوني كه ساراي من، رفيق كودكي من شكست خورد... اونم به خاطر همون جبر جغرافيايي و كمبود دارو.. هيچ وقت ازت به خاطر دارويي كه از طريق مادرت برايم فرستادي تشكر نكردم. هر چند همونطور كه تو اخرين نامت اشاره كردي اونم شد نوشدارو بعد مرگ سهراب. 
ممنونم كه حداقل تلاشتو كردي...
جان ميدونم بعد اين همه سال هنوز از دست من دلگيري كه براي برگشت به ايران تركت كردم. ميدونم گفتي اگه شرايط برعكس بود، تو هرگز اينكارو نميكردي. ميدونم تكرار مكرراته كه بگم من و تو از دو دنياي متفاوتيم. كه من هنوز درك نميكنم تو چطور با چشات ميديدي تحريما چه بلايي دارن سر مردم من ميارن، ميديدي سارا به خاطر كمبود دارو داره از دست ميده و با اين وجود براي حمايتهاي عموت از تحريما توجيه مياوردي.
برگشت من به ايران بعد تموم شدن درسم تصميمي نبود كه يك شبه گرفته باشم، از اول هدفم فقط درس خوندن بود. تو همون اشتباه تاريخي رو كردي و فكر كردي ميتوني منو عوض كني...
منو به خاطر بي جواب گذاشتن نامه هات ببخش. درد دوري تو كه هنوزم ازارم ميده، اون اوايل كشنده بود و جواب ندادن به نامه هات تنها راهي بود كه براي فراموش كردنت به ذهنم ميرسيد. زهي خيال باطل...
راستي ديدي مادرت رو بالاخره راضي كردم كه به ايران سفر كنه؟
جان تو هم بيا...
بيا تا شايد درك كني به خاطر چي تركت كردم و برگشتم وطنم. چرا عشق و زندگي بيدغدغه در واشنگتن رو فداي زندگي تو ايران و بودن در كنار خانوادم كردم. 
خواهش ميكنم..

بهار
(هر چند بعد تو زمستونم نيستم)

پينوشت: اين عكسو يادته؟ شب اخرين كريسمس باهم بودنمون تو لابي هتل گرفتم. يادته وقتي گفتي بيا جفتمون تو عكس باشيم قبول نكردم؟ هنوزم هيچ عكسي حتي عكساي دونفرمون، اندازه اين عكس منو ياد تو و روزاي باهم بودنمون نميندازه. رنگاي اين عكس، رنگ روزاي خوبيه كه باهم داشتيم. اين رنگها برام نماداحساسيه كه لحظه گرفتن اين عكس به تو داشتم و هنوزم دارم....

اميدوارم تمام روزات مثل اين عكس رنگي باشن.



۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

وقتي پير شدم خيلي مواظب من باش

از صبح موبايلمو گم كرده بودم.
ظهر تو كيسه ناهارم تو يخچال پيدا شد.