سوگند به آن ''پنجاه توماني'' ته كيف پولم كه بيش از پونزده ساله تو كيفمه و حتي يادم نمياد از كي گرفتمش و يا قراره يادآور كدوم خاطره باشه.
پنجاه تومنيم برام عزيزه، مثل كسي كه تازه آلزايمر گرفته و با اينكه بچه هاشو دقيق نميشناسه يه جا ته ذهنش ميدونه اينا آدماي مهمين براش.
اینجا یه دفتر خاطراته، یه سری رو میشه پست کرد یه سری برای همیشه تو درفت میمونن. اسم سابقمم هم تگزاس نشینه!
۱۳۹۴ مهر ۱۸, شنبه
۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه
''The Game''
همكارم فقط ٢٢ سالش بود كه مُرد.
خيلي سادست كه فكر كنيم به دنياي بهتري رفته.
سادست ولي واقعيت نداره.
واقعيت اينه كه كارل تموم شد.
همه ما يه روز تموم ميشيم. انگاري كه هممون وسط يه بازي هيجان انگيزيم كه هيچم به نظر نمياد به آخراش نزديك باشيم. بعد يهو وسط بازي تك تك بازيكنا غيب شن. براي هميشه. و صد البته بازيكناي جديد هم هي ظاهر ميشن.
اين غيب و ظاهر شدنا مهم نيست.
مهم اينه كه بازي ادامه داره.
بدون ما يا با ما.
چون براي بازي فرقي نميكنه بازيكناش كين.
مام براي گرفتن انتقام از بازي فقط حداكثر سعمونو بايد بكنيم كه با دانش به اينكه هر لحظه ممكنه غيب شيم، درست بازي كنيم و مهمتر از همه از بازي لذت ببريم.
خيلي سادست كه فكر كنيم به دنياي بهتري رفته.
سادست ولي واقعيت نداره.
واقعيت اينه كه كارل تموم شد.
همه ما يه روز تموم ميشيم. انگاري كه هممون وسط يه بازي هيجان انگيزيم كه هيچم به نظر نمياد به آخراش نزديك باشيم. بعد يهو وسط بازي تك تك بازيكنا غيب شن. براي هميشه. و صد البته بازيكناي جديد هم هي ظاهر ميشن.
اين غيب و ظاهر شدنا مهم نيست.
مهم اينه كه بازي ادامه داره.
بدون ما يا با ما.
چون براي بازي فرقي نميكنه بازيكناش كين.
مام براي گرفتن انتقام از بازي فقط حداكثر سعمونو بايد بكنيم كه با دانش به اينكه هر لحظه ممكنه غيب شيم، درست بازي كنيم و مهمتر از همه از بازي لذت ببريم.
I've changed for good...
اميدوارم هيچ وقت بهارِ ١٥ ساله نفهمه بهارِ ٣٠ ساله چقدر تغيير كرده.
اگه اون دخترِ ساده از همه جا بيخبر، از نصيحتاي اخيرم به يك دوست باخبر بشه، قطعا خودشو ميكشه تا هيچ وقت بهارِ ٣٠ ساله اي تو دنيا نباشه.
با اينكه سادگي و از همه جا بيخبر بودن بهارِ ١٥ ساله رو خيلي دوس دارم و به اينكه يه زماني شخصيتم اون بوده افتخار ميكنم ولي بهارِ ٣٠ ساله رو ترجيح ميدم.
دنيا خيلي پيچيده تر از اونيه كه تو ١٥ سالگي فكر ميكردم.
اگه اون دخترِ ساده از همه جا بيخبر، از نصيحتاي اخيرم به يك دوست باخبر بشه، قطعا خودشو ميكشه تا هيچ وقت بهارِ ٣٠ ساله اي تو دنيا نباشه.
با اينكه سادگي و از همه جا بيخبر بودن بهارِ ١٥ ساله رو خيلي دوس دارم و به اينكه يه زماني شخصيتم اون بوده افتخار ميكنم ولي بهارِ ٣٠ ساله رو ترجيح ميدم.
دنيا خيلي پيچيده تر از اونيه كه تو ١٥ سالگي فكر ميكردم.
دني
روز كاري داره تموم ميشه و من به هيچ چيز و هيچ كس نميتونم فكر كنم جز دني.
نه به پروژه اي كه نصفه مونده و بايد تا فردا تمومش كنم و نه به شايعات برخورد موشك روسيه به ايران و نه حتي به تو.
روز داره تموم ميشه و من دلم ميخواد ميتونستم همين الان بزنم به جاده وهمين اتوبان كنار شركتو بگيرم و برم تا تهش برسم به دني. اول يكي ميخوابونم تو گوش مامانش بعد دست دنيو ميگيرم ميارم ميزارمش پيش كريستال و جان.
نه...
اتوبان كنار شركتو ميگيرم و تا تهش ميرم و به پاي ليانا مامان دني ميفتم تا بزاره دست دني رو بگيرم و بيارمش بزارم پيش كريستال و جان.
فقط سيزده سالشه.
از دار دنيا يه مامان هميشه مست و يه خواهر ١٥ ساله داره كه به تازگي بچه دار شده.
نه اشتباه گفتم. جان و كريستالم داره. جان كه دايي دنيه داره از طريق دادگاه سعي ميكنه حضانت دني رو به عهده بگيره. فعلا ناموفق بوده. دني يه بچه باهوشه كه با همه اين شرايط هميشه نمره هاش عالي بوده. امروز كريستال تعريف ميكرد كه دني ديروز با گريه بهش زنگ زده و گفته ميخواد از خونه فرار كنه چون تحمل رفتاراي مامانشو ندارن.
فكر كنم خيلي بيرحم شدم. نه دلم براي مامان هميشه مستش ميسوزه نه براي خواهرش كه ١٥ سالگي مادر شده.
دلم فقط براي دني ميسوزه.
نه به پروژه اي كه نصفه مونده و بايد تا فردا تمومش كنم و نه به شايعات برخورد موشك روسيه به ايران و نه حتي به تو.
روز داره تموم ميشه و من دلم ميخواد ميتونستم همين الان بزنم به جاده وهمين اتوبان كنار شركتو بگيرم و برم تا تهش برسم به دني. اول يكي ميخوابونم تو گوش مامانش بعد دست دنيو ميگيرم ميارم ميزارمش پيش كريستال و جان.
نه...
اتوبان كنار شركتو ميگيرم و تا تهش ميرم و به پاي ليانا مامان دني ميفتم تا بزاره دست دني رو بگيرم و بيارمش بزارم پيش كريستال و جان.
فقط سيزده سالشه.
از دار دنيا يه مامان هميشه مست و يه خواهر ١٥ ساله داره كه به تازگي بچه دار شده.
نه اشتباه گفتم. جان و كريستالم داره. جان كه دايي دنيه داره از طريق دادگاه سعي ميكنه حضانت دني رو به عهده بگيره. فعلا ناموفق بوده. دني يه بچه باهوشه كه با همه اين شرايط هميشه نمره هاش عالي بوده. امروز كريستال تعريف ميكرد كه دني ديروز با گريه بهش زنگ زده و گفته ميخواد از خونه فرار كنه چون تحمل رفتاراي مامانشو ندارن.
فكر كنم خيلي بيرحم شدم. نه دلم براي مامان هميشه مستش ميسوزه نه براي خواهرش كه ١٥ سالگي مادر شده.
دلم فقط براي دني ميسوزه.
اشتراک در:
پستها (Atom)