همكارم فقط ٢٢ سالش بود كه مُرد.
خيلي سادست كه فكر كنيم به دنياي بهتري رفته.
سادست ولي واقعيت نداره.
واقعيت اينه كه كارل تموم شد.
همه ما يه روز تموم ميشيم. انگاري كه هممون وسط يه بازي هيجان انگيزيم كه هيچم به نظر نمياد به آخراش نزديك باشيم. بعد يهو وسط بازي تك تك بازيكنا غيب شن. براي هميشه. و صد البته بازيكناي جديد هم هي ظاهر ميشن.
اين غيب و ظاهر شدنا مهم نيست.
مهم اينه كه بازي ادامه داره.
بدون ما يا با ما.
چون براي بازي فرقي نميكنه بازيكناش كين.
مام براي گرفتن انتقام از بازي فقط حداكثر سعمونو بايد بكنيم كه با دانش به اينكه هر لحظه ممكنه غيب شيم، درست بازي كنيم و مهمتر از همه از بازي لذت ببريم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر