۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

دني

روز كاري داره تموم ميشه و من به هيچ چيز و هيچ كس نميتونم فكر كنم جز دني.
نه به پروژه اي كه نصفه مونده و بايد تا فردا تمومش كنم و نه به شايعات برخورد موشك روسيه به ايران و نه حتي به تو.
روز داره تموم ميشه و من دلم ميخواد ميتونستم همين الان بزنم به جاده وهمين اتوبان كنار شركتو بگيرم و برم تا تهش برسم به دني. اول يكي ميخوابونم تو گوش مامانش بعد دست دنيو ميگيرم ميارم ميزارمش پيش كريستال و جان.
نه...
اتوبان كنار شركتو ميگيرم و تا تهش ميرم و به پاي ليانا مامان دني ميفتم تا بزاره دست دني رو بگيرم و بيارمش بزارم پيش كريستال و جان.
فقط سيزده سالشه.
از دار دنيا يه مامان هميشه مست و يه خواهر ١٥ ساله داره كه به تازگي بچه دار شده.
نه اشتباه گفتم. جان و كريستالم داره. جان كه دايي دنيه داره از طريق دادگاه سعي ميكنه حضانت دني رو به عهده بگيره. فعلا ناموفق بوده. دني يه بچه باهوشه كه با همه اين شرايط هميشه نمره هاش عالي بوده. امروز كريستال تعريف ميكرد كه دني ديروز با گريه بهش زنگ زده و گفته ميخواد از خونه فرار كنه چون تحمل رفتاراي مامانشو ندارن.

فكر كنم خيلي بيرحم شدم. نه دلم براي مامان هميشه مستش ميسوزه نه براي خواهرش كه ١٥ سالگي مادر شده.
دلم فقط براي دني ميسوزه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر