۱۳۹۱ آبان ۱, دوشنبه

تهران (1)


 دیدن فامیل و دوستان میتونن به تنهایی دلایل پر کشیدن دل به ایران باشن.
تجربه بقیه کسانی که بعد چند سال رفتن ایران نشون داده که تو اون فرصت کم فقط وقت برای دیدن فامیل هست و در بهترین حالت رفتن به رستورانهای مختلف.  ولی من جز موارد ذکر شده در بالا دلم میخواد کارای دیگه ای هم انجام بدم.
به طرز مسخره ای دلم برای تهران تنگ شده.
دلتنگی که میگم منظورم این نیست که دلم میخواد برگردم تهران زندگی کنم. از اون نوع دلتنگیایی که احتمالا با یکی دو هفته برطرف میشه.
من به بودن تو خیابونای شلوغ تهران معتادم.
اینو وقتی فهمیدم که از آرلینگتون ساکت و بی سر و صدا که مردمش هفت شب میرفتن خونه اومدم هیوستون. 
اینجا که اومدم تازه فهمیدم که دلم برا تهران تنگ شده. فهمیدم که شلوغی و کثیفی هیوستون خیلی بهتر از سکوت و آرامش آرلینگتون منو ارضا میکنه. باید تهران زندگی کرده باشی تا بفهمی چی میگم. باید همراه جمعیتی که چهار راه ولیعصر از خیابون رد میشدن با ماشینا برای بقات مبارزه کرده باشی تا بفهمی حس اینکه تنها عابر پیاده یه چهار راه در کل روز احتمالا خودتی چقدر عجیبه.
وقتی مهمترین سالهای زندگیت، روزی دو سه ساعت با ترافیک تهران سرو کله زده باشی وفهمی چقدر عجیبه فاصله خونت تا کلاس دانشگاه درست سه دقیقه و سی و هشت ثانیه باشه.
اگه یکی از اون صدها روزی که از میدون انقلاب رد میشدم ، مثلا یکی از همون روزایی که از ترس شنیدن کثییف ترین متلک ها، هد فون میزاشتم تو گوشم تا به جای "چطوری جیگر"(یه دونه تمیزشو براتون جدا کردم!)، ابی تو گوشم بگه: "دل اسیر آرزو های محاله..." یکی می اومد بهم میگفت یه روزی که چندانم دور نیست دلت برای همین میدون تنگ میشه احتمالا میخوابوندم زیر گوشش (اعصاب درستی نداشتم اون روزا!) .
دلم میدون انقلاب میخواد. دلم کتاب فروشیاشو میخواد. 
دلم میخواد اومدم وسط شلوغ پلوغی یه روز وقت کنم برم میدون انقلاب، یه دل سیر کتاب فروشیاشو بگردم، برم از اون آب طالبیاش بگیرم و پیاده راه بیافتم برم کافه نادری.
دلم میخواد یه روز از تجریش پیاده برم میدون ولیعصر.
..... ادامه دارد






این پست در حین دیدن مناظره اوباما نوشته شد، مناظره ای که دیدنش آدمو یاد روزهایی می اندازه که هنوز امید زنده بود، روزهای قبل انتخابات خودمون

۱ نظر:

  1. سبک نوشتنت خیلی قشنگ و خودمونی هست، یک لحظه خودم رو گذاشتم جات... انگار واقعا دل آدم برای اینجور لجنزارها هم تنگ میشه.
    مدتهاست که وبلاگت رو میخونم و پیگیری میکنم. موفق باشی...

    پاسخ دادنحذف